انتقال وبلاگ........................................................................................
با سلام بعد از مدتها اومدم.
البته اومدم یه چی بگم و برم و اونم اینه که از این به بعد میتونید مارو تو سایت جدید ببینید.
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا آدمیت برنگشت!!!!دور از جون شما
با سلام بعد از مدتها اومدم.
البته اومدم یه چی بگم و برم و اونم اینه که از این به بعد میتونید مارو تو سایت جدید ببینید.
دلتنگ و حزین و دردمندم کردی
مجروح به زخم نیشخندم کردی
بند تن من ز هم گسستی
قلبی که سپرده بودمت شکستی
همراه شدی تو با زمانه
راندیم به زور و تازیانه
بر بی کسی ام نظر نکردی
از آه دلم حذر نکردی
من جز تو نداشتم پناهی
محکوم شدم به بی گناهی
من می روم امشب از کنارت
دل می برم از تو و دیارت
ای جان و دلم خدانگهدار
چشمان مرا به یاد بسپار .
صفر معدل زندگی فرزندان بی کس احتیاج...
صفر کاریکاتور چکش درب مدرسه ها ،
که بروی فرزندان احتیاج ،
بســــــته است...
صفر ، بیست، دو گم کرده ای
که کمر تمنای فرزندان فقر را،
در کمرکش تمنای زندگی های بی پناه
در هم شکسته است...
بغضش میترکد ... چهرهاش را از زنش میپوشاند ... گریه امانش نمیدهد
و من صحبت را قطع کرده، به عینکش چشم میدوزم ... کت رنگباختهاش که
دیگر رمق گرم کردن را ندارد، دمپاییهایی که از راه رفتن خسته شدهاند و پوست
دست و صورتش که از سرما ترک برداشته ...
- به اثاث خانهاش نگاه میکنم، کمدی که روزی افتخار نگهداری کت و شلوار دامادی
را داشت و امروز سر بر زمین گذاشته، تکّه تکّه شده و میسوزد تا خانه را گرم کند،
یخچالی که پشت به رهگذران گذاشته شده و وظیفهی دیوار را بر عهده دارد، دو صندلی
خسته از نشستنهای متمادی کار فرش، پشتی و تختخواب و نایلونی که کار سقف و
پنجره را انجام میدهند ...
- زن خانه برای مهار کردن گرمای داخل (( اتاق شیشهای )) گوشههای نایلون را وارسی
میکند و هر منفذی را با ترفندی میگیرد و مرد خانه به اجاق نفت میریزد تا شاید جانی
دوباره بگیرد و خانه را گرم کند ...
- سرما امان زن را میبرد و فریادزنان میگوید: کبریت رو بده، یخ کردم ... و با شنیدن این
حرف انگشتان مرد قدرت میگیرند و از میان خیل خواستههای بیجواب خانه، این درخواست
زن را اجابت میکند ... مرد خانه خجالت زده آرام میگیرد و به فکر فرو میرود ...
- مرد قاب خالی را که روزی عکس دوران جوانی را تزیین میکرد به درون آتش میاندازد،
شعله زبانه میکشد و چوب کندهکاری را میبلعد ... ولی قاب دوران جوانی هم جوابگوی
سرما نیست ...
وقتی شبهنگام در خانههای گرم و بهاری خود سر بر بالین میگذاریم،
باید بدانیم که همسایهمان گرسنه و خسته، روی صندلی شکسته به خواب رفته است ...
در این گوشهی خلوت، زیر پوست این شهر لعنتی، همه چیز بوی رطوبت و غم میدهد،
بوی بیکسی ... و دقیقا این زمان است که (( لحظهها سالها طول میکشند تا سپری شوند. ))
هر کدام از ما اگر کمی - فقط کمی - چشمهایمان را باز کرده و دقّت کنیم خواهیم شنید که کسی
در همین نزدیکیها فریاد میزند:
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
...
چشم بگشایید.
این تو محله ما بود گنده لات میشداااااا....نه غلام
بابا چه خفنه!!آدم میگرخه

ادامه ی عکس ها در ادامه مطلب
از يارو ميپرسن ساعت چنده؟ يارو بلد نبوده ميگه : بدو بدو ديرت شد!!
---------
به يكي ميگن با خمير جمله بساز ميگه من بلد نيستم ولي ميتونم نون بسازم
----------
غضنفر ميره مسجد وقتي مياد بيرون ميبينه كفشش نيست ميگه 4 حالت داره 1 نيامدم 2بدون كفش اومدم 3 اومدم رفتم 4 بعدن ميام
----------
1بار 3تا خر ميرن صحرا 2تا گاو برميگردن.
----------
طرف داشته دنده عقب با ماشين از كوه ميرفته بالا بهش ميگن چرا دنده عقب ميري ميگه آخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم بعدا وقتي مي خواسته پايين بياد باز مي بينن داره دنده عقب مي ياد ميگن الان چرا دنده عقب مي ياي ميگه اخه بالاي كوه جا بود تونستم دور بزنم
----------
يك روز همه ميرن شكار تمسا هيچ كس نمتونه تمسا پيدا كنه واسه شگار ميبينن كه طرف رفته گشه ديوار يك مارمولك را گير اورده هي ميزنه تو گوشش بهش ميگه بگو بابات كجاست بگو بابات كجاست
----------
غضنفر ميره تلويزيون بخره ميگه آقا تلويزيون رنگي داري مرده ميگه آره طرف ميگه پس يه قرمزشو بده
----------
غضنفر داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش
----------
به غضنفر میگن ترمز ABS چیه؟ میگه تو سرعت های زیاد و سر پیچ ها کار حضرت ابوالفضل رو می کنه!!!
----------
غضنفرميره لباس فروشي، ميگه: ببخشيد شلوار نخي داريد؟
يارو ميگه: بعله. تركه ميگه: بيزحمت دو نخ بدين!
----------
به غضنفر خبر ميدن كه بابات مرده، ميگه: آخ جون... از فردا تريپ مشكي با عينک دودي !
----------
غضنفر ميره تو صف نونوايي، شاطر نونوائی ميگه: نون تا اينجا بيشتر نميرسه، بقيه برن. طرف ميگه: ببخشيد اگه ميشه جمعتر وايسين نون به ما هم برسه
----------
سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا
بنظر برسد.
اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند.
اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت
صدا خواهند زد.
شب گذشته، در عالم شعر و شاعری، به آغاز همیشه برگشتم ... و خودم را در آسمانها یافتم ...
در آسمانها، در صف بیکرانی از موجودات منتظر به دریافت پروانه تولد، در انتظار دریافت پروانه تولد بودم. اما، نوبت من که رسید، پروانه ها تمام شد ...
مرا به صف دیگری فرستادند: صف درختها...
از آنجائیکه ته صف قرار گرفتم، درخت هم نشدم!
بنا شد مرا بصف دیگری حواله دهند؛ اما، از بخت بد، صف دیگری وجود نداشت.
نتیجه این شد که ماندم تنها!
یکی از فرشتگان خدا دلش بحال زار و نزارم سوخت. نگاهی به نگاه آشفته ام افکند و گفت: تو، همینطوری، بدون پروانه برو! تو هم، برگی!
خواستم بپرسم برگ چه درختی؟ برگ کدامین درخت؟ اما فرشته، ناپدید شده بود ...
« من برگی خانه بر دوشم و ولگرد ، که در بی نهایت *همیشه* هیچ درختی صاحبش نیست...